حميدرضاحميدرضا، تا این لحظه: 21 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

حميد رضا بزرگ مرد كوچك

روز تولد تو

شب ميلاد تو : شب بود و من اومده بودم بيمارستان تا فرداش تو بيايي پيشم توي بغلم. بارون ميآمدو من به بيرون از پنجره نگاه ميكردم قطرات بارون روي شيشه ميخورد و سكوت شب وصداي بارون من را به آرزو هام برد آرزوي داشتن تو و دركنار خودم بزرگ شدن تو،آرزوي ديدن اولين روز مدرسه تو و.... تصميم گرفتم برات دعا كنم اتاقم تاريك بود رفتم وضو گرفتم و نزديك اتاقم يك اتاق براي نماز خوندن بود رفتم نشستم و برات نماز خوندم براي خوشبختيت براي عاقبت به خيريت براي اينكه من مادر خوبي برات باشم وبراي اينكه تو بهترين پسر دنيا براي من باشي سر نمازم به خدا با گريه گفتم از آرزو هايي كه برات داشتم و گفتم خدايا كمك كن براي بچه ام جوري مادر باشم كه او به داشتن من افتخا...
19 مرداد 1391

یک گنجشک بهاری که فقط آواز زندگی سر میده همیشه برای پدر مادرش....

عزیزم حمیدرضا  توی این دنیا ما نعمت هایی رو داریم ولی به محض از دست دادنش افسوس میخوریم راهش اینه که همیشه شکر گزار باشیم  وافسوس نداشته هامون رو نخوریم بلکه قدر آنچه که داریم را بدونیم میدونم که این روزها حسرت و آه تو برای سالهای زندگی مجردیت فقدان خانواده هست   خانواده یکی از اون نعمتهاست که تو  سه سال هست نداری من و پدرت هم همین طور اما خداروشکر که هر کدوم از مارو به طور جداگانه داری و من و پدرت در سالهای آتی هرکدوممون میتونیم برای تو خانواده ایی باشیم  این خیلی مهمه که به هر مشکلی چه طوری نگاه کنی،راستش پسرم خیلی چیزها شکلش قشنگ نیست اما حقیقت چیزه دیگه ایی هست ما هیچ موقع برای داشتن شکل زیبا و ظاهری...
2 مرداد 1391
1