روز تولد تو
شب ميلاد تو : شب بود و من اومده بودم بيمارستان تا فرداش تو بيايي پيشم توي بغلم. بارون ميآمدو من به بيرون از پنجره نگاه ميكردم قطرات بارون روي شيشه ميخورد و سكوت شب وصداي بارون من را به آرزو هام برد آرزوي داشتن تو و دركنار خودم بزرگ شدن تو،آرزوي ديدن اولين روز مدرسه تو و.... تصميم گرفتم برات دعا كنم اتاقم تاريك بود رفتم وضو گرفتم و نزديك اتاقم يك اتاق براي نماز خوندن بود رفتم نشستم و برات نماز خوندم براي خوشبختيت براي عاقبت به خيريت براي اينكه من مادر خوبي برات باشم وبراي اينكه تو بهترين پسر دنيا براي من باشي سر نمازم به خدا با گريه گفتم از آرزو هايي كه برات داشتم و گفتم خدايا كمك كن براي بچه ام جوري مادر باشم كه او به داشتن من افتخا...




